A Piece of God / قطعه ای از خدا
!آن قدر انتظار می کشم تا دفتر نقاشی ام تمام شود
از جلوی چشمانش رد می شد؛ مهر 88 نوشتن هایم سرشار از کوتاه واره هایی است که به ذهنم می آیند. بی موقع؛ بی محل؛ گاهی هم بینشان، بیش تر جمله ای؛ حرفی؛ خوب و بدش دست من نیست. تنها چیزی که رابط است، قلم است. گاهی وقت ها جوهر دارد، گاهی وقت ها نور. سر سوزن ذوقم را با حرف ها نقاشی می کنم. نقاشی هایم را در ازای چند لحظه وقتت می فروشم. تو چشمانت را به نوشته هایم قرض می دهی، و... من این گونه می نویسم. می خواهم آنقدر بمیرم تا خسته شوم، ولی بعدا یادم می رود. همین زندگی است که حواسم را پرت می کند،عجب موجود عجیبی است. مردن یادم می رود. خسته ام، خوابم می آید. اردی بهشت 88 گاهی وقت ها نوستالژی های کودکی ام آنقدر بزرگ می شود، که تمام روزمرگی هایم را یا به باد فراموشی می سپارم یا به دستش؛ حاضر می شوم دیپلمم را با 7 سالگی ام عوض کنم. 2 ترم دانشگاهم را با 5 سالگی ام. تمام حافظه ام را بدهم، چند ساعت آن عکس تولد سه سالگی ام جان بگیرد. هر از چند گاهی یاد بچگی ام میفتم؛ پاک بود. ظهر ها مادر که می خوابید من برای خودم قصه می گفتم. خوابم که نمی بُرد؛ من بودم، چند تا ماشین کوچک، جاده های روی فرش! دست های کوچکم بوی زندگی می داد؛ ولی خب فایده ای ندارد، او که برای زندگی برنامه نوشت دکمه ی بازگشتش را تعریف نکرد! تیر 88 دل شوره ام آنقدر شور است که به تلخی می زند؛ دل هزار راه رفته؛ تب سرد؛ فکر بیمار؛ سکوت ترش بی معنی؛ صداهای بی مزه؛ تشویش؛ ... دلم شور می زند، تلخ می شود مزه ی دهانم. خرداد 88
صدا ها برایش تکرار می شد؛
تکرار ها عذاب آور.
سرش درد می کرد؛
فکر می کرد؛
فکرش دردآورر بود؛
هوای گوشه ی چشمش شرجی بود؛
رطوبتش زیاد.
او،
بغضش را قورت داده بود.

بعضی وقت ها شب است،
بعضی وقت ها روز.
به ذهنم می رسد.
بغضی؛
سکوتی؛
حسّی؛
احساسی؛
و شاید کلمه ای.
من حسم را به ذهنت سنجاق می کنم

گاهی وقت ها که زندگی برایم سخت می شود،می خواهم؛

- قد آسمان-
درست یادم می آید.
تپش قلب؛
نگاه خیره؛
درگیری ذهنی؛
و دیگر علائم.
بی نتیجه است،
|
.An Amir Reza
Taheri Project. A
Night-Skin Theme Production
Copyright © 2005-2010
Amir Reza Taheri.
All Rights Reserved
|






